سلام بعد از تموم شدن امتحانات اومدیم

بچه ها به نظرتون چی بذارم؟

حالا چند تا اس ام س میذارم:

جیگرترین ....

. بهترین .........

. زیباترین .......

... فهمیده ترین.

.. با مرام ترین....

دوستی که داری منم خوش بحا لت!!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- یک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتم / گویی که گل از چشمه مهتاب گرفتم / هرگز نتوانی که ز من دور بمانی چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشق ميگن علاقه***نه كفگيرو ملاقه***دوستت دارم يه عالمه***اندازه يه قابلمه***من عاشق تو هستم***تو قابلمه نشستم*** يه لنگه كفش تو دستم***منتظر تو هستم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تست معرفت شناسی :

 اگه دوستم داری یک جوک بفرست .

اگه عاشقمی به من زنگ بزن .

اگه برات مهمم یک زنگ بزن .

اگه دوست داری هم دیگرو ببینیم یه sms   خالی بفرست .

اگه از من خوشت نمی یاد هیچ کدوم از این کارهارو نکن.

------------------------------------------------------------------------------------------

برو به جهنم.

.

.

..

...

......

........

....

.

.چون فقط تو می تونی جهنم رو بهشت کنی.

-------------------------------------------------------------------------------------

خوب خوشگلای من امیدوارم که خوشتون بیاد ولی نظر یادتون نره!مرسی

قربون حمتون

  
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :

سلام به بچه های گو گولی

باسلام خدمت شما دوستای گل

سوال کنکور سال۱۳۸۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جواب:ها ها ها ها ها

سوال:گل مراد داره میخنده یا گریه میکنه؟

  
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥
تگ ها :

به نام خدا

این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست       این چه شمعی است که دل ها همه پر وانه اوست

سلام سلام به تمام دوستای گل سایت.

واقعا از تمام نظرات شما مهربون ها ممنونیم.

راستی ماه محرم را به تمام دوستداران آن امام بزرگوار تسلیت میگوییم.

دوستان عزیز امروز می خوام نظر همتون رو راجع به عشق بدونم

و بدونم عشق از نظر شما چه جوریه.

اگه اس ام اس یا شعر عاشقانه ای هم دارید بنویسید.

قربون همتون بازم مثل همیشه با نظر های قشنگتون خوشحالمون کنید.

بای بای بای بای

  
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥
تگ ها :

سلام بچه های گلللللللللللل

سلام به بچه های گل و مهربون.از همه ی نظراتتون ممنون.برای آپ ایندفعه شعر می ذارم.گفتم شاید دیگه حوصله داستان رو نداشته باشید.در هر حال بازم واستون داستان می ذارم.وبازم می گم از نظرات شما دوستای گلم خیلی ممنون.بازم بیاین و ما رو خوشحال کنید:

LOVEH

 

(((گفتی از عشق بنويس...مينويسم از عشق)))

گفتی از عشق بنویس... مینویسم از عشق ...

میخواهم از تو بنویسم ... تویی که عزیز دلمی ...

خون تو رگهای منی...اری ... میخواهم از تو بنویسم

از عشق و صداقتت...از شیطانی هایت... از خنده هایت... از صدای دلنشین و نازنینت

از خودت ... از وجودت ... از زیبایی های کلامت...

گفتی از عشق بنویس ... باز نوشتم ...گفتی از غم ننویس...حرفی ندارم

انقدر دوستت دارم ...انقدر عاشقتم...که زندگی بی تو محاله ... عزیزم...

ان قدر دوستت دارم ... که زندگی بی تو برام یه جاده ی کویریه ...

یه قول بده پیش دلم یه وقت نری ... تنها بشم ... اسیر روزگار بشم

بشم یه مریم تنها ...تو اوج انتظار تو یه وقتایی گم و گور بشم...

دلم میخواد تا میتونم ... کنار تو ... به ارامش دل برسم ...

اما میدونی عشق من ...گاهی اوقات دلم شور میزنه... از تنهای های روزگار

از حکمت های روزگار ... از دوری و درد انتظار...

اما میدونی عشق من ... میخوام تا زنده ام ... دوست بدارم  ... عاشقت باشم

چون تو مقدسی برام...چون که عزیز دلمی..............

87دوستان گل با نظرات قشنگتون مثل همیشه خوشحالمون کنید. خدانگه دار

  
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :

سلامی به گرمی آفتاب

           به نام تنها خالق هستی بخش                

سلام دوستای گلمون.خوبید؟خوشید؟سلامتید.امیدوارم هم خوش وهم خوب و هم سلامت باشید.امروز هم از اون داستانهای خنده دار گذاشتیم.پس حتما بخونید .خوب پس توجه شما رو به داستان جلب می کنم:

 

شوخی

حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند و به ریش و سبیل همه می خندیدند.در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت،با یکدیگر گفتند:((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،اول کلاغ دکمه ای را که بالای سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.این دکمه مخصوص احضار مهمان دار بود.بانویی که مهمان دار بود و زیبا و با ادب بود،آمد و در کمال مهمان نوازی گفت:((بفرمایید جناب آقای کلاغ،کاری داشتید؟))کلاغ خنده ای قارقاری کرد و گفت:((نخیر جانم!قاری نداشتم.یعنی کاری نداشتم.می خواستم ببینم این دکمه سالم است یا نه.حالا که فهمیدم سالم است کلی خوش به حالم شد.مگر نه بچه ها؟))آن گاه هر سه نفرشان بسیار خندیدند و از این شوخی لذت ها بردند.هواپیما می لغزید و سینه ی سفید ابرها را می شکافت وبه پیش می تاخت.اندکی بعد،دارکوب،دکمه ی احضار را جیز کرد.مهمان دار با شتاب آمد و دست بر سینه گفت:((امری بود جناب دارکوب؟))دارکوب قیافه ای شاهانه به خود گرفت و فرمود:((نخیر جانم امری نبود.تا اطلاع بعدی لطفا اندکی سکوت)).سپس آن چنان خنده ای کردندکه هواپیما به لرزه در آمد و شدیداً تکان خورد.تو پنداری درون یک دست انداز یا چاله ی هوایی افتاد.این بار نیز مهمان دار لبخندی آموزشی به ایشان تقدیم کرد و از محضرشان دور شد.سومین دفعه نوبت آقا روباهه بود.روباه انگشت دراز خویش را بر دکمه ی مخصوص گذاشت و از صمیم قلب فشرد.باز همان مهمان دار مهربان از گرد راه رسید و با لبخندی که درونش اندکی خشم نهفته بود،گفت:((جناب آقای روباه کاری بود؟))روباه خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت:((نخیر جانم!سرِ کاری    بود.البته ببخشید که این شوخی کمی تکراری بود.))این بار مهمان دار از کوره در رفت و با خشم گفت:((جدی؟حالا من هم آن چنان بلایی بر سرت بیاورم که از هر چه شوخی جدید و تکراری است پشیمان بشوی.))روباه خندید و دست بر کمر گذاشت و گفت:(( عجب مزاج بامزه ای!مثلا چه کارم می کنی؟!))مهماندار گردن دراز روباه را بگرفت و از صندلی جدایش کرد و کشان کشان تا جلو در هواپیما برد.روباه ناباورانه گفت:((می دانم که تو هم شوخی ات گرفته،پس رهایم کن تا تشریف ببرم پیش دوستانم.))مهمان دار کلید به قفل در هواپیما انداخت و دستگیره اش را پیچاند و گفت:((حال نیک نظر کن تا ببینی جدی می گویم یا شوخی می کنم))!چشم های روباه لبریز از اشک شد.تو پنداری شیر سماوری را بگشوده باشی.با گریه ای که از او بعید می نمود گفت:((بنده اصلا سر در نمی آورم)).مهمان دار گفت:((از چه چیزی سر در نمی آوری؟))روباه گفت:((کلاغ و دارکوب نیز با شما این شوخی را کردند؛اما چرا شما فقط زورت به من رسیده و می خواهی بنده را وسط زمین و آسمان پیاده کنی؟))مهمان دار لبخندی زهر آگین زد و گفت:((اصل مطلب همین جاست که تو از درک آن گیجی.آنان پرنده هستند و در قانون هواپیمایی ها،احترام پرنده ها بسیار واجب است.))روباه نگاهی به دوستانش کرد که بی خیال او را تماشا می کردند.سپس نالید:((ولی من شوخی.... .))مهمان دار گفت:((تو که پرنده نیستی،بی جا می کنی در آسمان شوخی می کنی.زود از جلو چشمم دور شو!))و در کمال بی رحمی در هواپیما را گشود و او را از هواپیما اخراج کرد.حالا کاری نداریم که روباه روی سقف یک مرغداری سقوط کرد و پس از سقوط خود را تکاند و شکمی از عزا در آورد؛ولی این حکایت قدیمی چند نتیجه دارد که در پندآموزی آن نباید شک کرد:

نتیجه ی اخلاقی:اگر پرواز بلد نیستی مثل بچه ی آدم سوار هواپیما شو و حرف نزن.

نتیجه ی جنگلی:شوخی با مهمان دار هواپیما در آسمان مثل بازی با دم شیر است.

نتیجه ی ضرب المثلی:کبوتر باکبوتر،باز با باز؛کند هم جنس با هم جنس شوخی!

از نظرات شما جیگرا ممنون.قربون همتون بای

  
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

به نام خدا،به نام خدایی که همه دوسش دارن  

سلام به بچه های گل و مهربون از تمام نظرات شما مهربون ها ممنون.خیلی خوشحال شدیم.امروز هم من و داداش گلم (مهدی)یک سری مطالب قشنگ گذاشتیم. این آداب معاشرت که اسم مطلب امروزمون هست برای دخترها و پسرهاست که به مرور زمان خنده دار تر هم می شه.البته برای دفعه ی دیگه  داستان می ذاریم .بچه ها خیلی خنده داره در آپهای بعدی غش می کنید حالا بریم سر آپ امروزپس لطفا توجه کنید:

فصل اول: آداب زندگی  

متشکرم(مرسی) متشکرم یکی از اولین کلماتی است که در کودکی یاد می گیریم.مشکل این است که در بچگی همیشه باید از همه تشکر کرد.باید مدام بگویید:متشکرم،ممنونم،مرسی خانم،مرسی آقا.بله.باید از همه تشکر کرد تا این که بالاخره یک روز از این که باید از تمام کره ی زمین و موجوداتش  تشکر کنید خسته و بیزار می شوید.آن وقت است که به جای تشکر خواهید گفت:((اَه.))به این می گویند رسیدن به دوران بلوغ!شاید هم فکر می کنید در بچگی آن قدر تشکر کرده اید که حالا در دوران بلوغ سهمیه ی تشکرتان تمام شده.برای همین است که دیگر زیاد تشکر نمی کنید یا این که برای گفتن <متشکرم>وقت کم می آورید؛یا شاید عجله دارید و درس و کار و زندگی دیگر حوصله ای برایتان باقی نگذاشته . بهرحال بعد از دوران بلوغ دیگر کم تر تشکر می کنید؛در حالی که برای ادای کلمه ی متشکرم فقط به یک ثانیه وقت احتیاج دارید.یعنی همان اندازه که (اَه)گفتن وقت می گیرد.تشکر کردن علامت این است که کسی برای شما کاری انجام داده و آن کار در شما اثر خوبی به جا گذاشته است.برای همین باید از نانوا  که نان می دهد تشکر کرد.از لبنیاتی که بقیه پول را پس می دهد تشکر کرد.از راننده ی تاکسی که زیاد و اضافه نمی گیرد تشکر کرد.از.... .باید از افرادی که جایشان را در اتوبوس به شما می دهند تشکر کرد یا آن هایی که در را برای تان باز می کنند یا به شما کمک می کنند و یا... .حالا روزگاری است که ادای این کلمه شما را محبوب خاص و عام می کند.

آداب تشکر  تشکر کردن هم مانند سایر کارها آدابی دارد.

چگونه باید به یک خارجی بگویید:متشکرم

به یک عرب=شکرا

به یک آلمانی=دانکه شون

به یک ترک=چُخ ممنون

به یک ایتالیایی=گراتزی

به یک فرانسوی=مرسی

به یک انگلیسی=تنکیو

به یک ناشنوا=کافی است فقط سرتان را خم کنید!

لطفا   کلمه ی ((لطفا)) را به شخصی می گویند که تقاضایی ازاو کرده با شند، مثلا ساعت را بپرسند. نشانی بگیرند،کبریت بخواهند. ولی اشکال این جا اَست که  همیشه بعد اَز لطفا،باید کلمه ی ((متشکرم )) هم به کار برد. (که جمعا می شود دو ثانیه!).البته این در صورتی اَست که شخص مقابل تقاضایتان را اَنجام دهد وگر نه شاید مجبور شوید بدوبی را نثارش کنید.

آداب پرسیدن ساعت برای این که جلوی مردم مودب جلوه کنیم،بایدیاد بگیریم چطور سوال کنیم.مثلا چطور از یک خارجی بپرسیم.

مستر( یا میسیز) خارجی ساعت چند اَست ؟

مستر( یا میسیز) خارجی ممکن اَست بگویید ساعت چند است؟

لطفا ساعت را به من بگویید.please what time is it?                               البته فراموش نکنید که در موقع پرسیدن وقت نباید ملیت طرف را به رخش بکشید.مثلا نگویید آقای فرانسوی ساعت چند است؟بهترین انتخاب این است که بگویید:ممکن است لطفا بگویید ساعت چند است؟یا میشه لطفا بگین ساعت چنده؟ توجه:اگر به زبان مادری خویش جواب شما را داد،مسخره اش نکنید!

خواهش می کنم خواهش می کنم را زمانی به کار می برند که طرف بخواهد جواب تشکر شما را بدهد.در این صورت می گویید خواهش می کنم،این که کاری نبود.(در حالی که کاری بوده کارستون).البته وقتی شما غریقی را که تصمیم به خودکشی داشته نجات می دهید(تازه بعد هم می فهمید که سینه پهلو کرده)دیگر نباید بگویید<این که کاری نبود.>مخصوصا نباید بگویید:((در خدمتم.))زیرا ممکن است او به امید جواب شما دوباره دست به خودکشی بزند و خود را غرق کند.به هر حال در جواب کسی که از شما تشکر می کند همیشه باید بگویید((خواهش می کنم)).

معذرت می خوام  معذرت را وقتی می خواهند که به طرف مقابل از نظر جسمی و روحی آزار رسانده باشند.

چه زمان باید معذرت خواهی کرد ؟وقتی از کنار کسی رد می شوید و برای لحظه ای جلوی نور آفتاب را می گیرید و او را در سایه قرار می دهید.وقتی پای کسی را لگد می کنید.وقتی کسی را((هُل))می دهید.وقتی اشتباها کسی را به قتل می رسانید!توجه:سربازی که در جنگ دشمن را بکشد،نباید از خانواده ی او معذرت خواهی کند؛بلکه اگر تیرش به خطا رفت باید از فرمانده اش عذر بخواهد.

ممکن است مرا ببخشید؟وقتی طلب بخشش می کنند به طرف مقابل آزار و صدمه رسانده باشند.در این صورت می گویند:((مرا ببخشید))اگر می خواهید شیک تر به نظر بیایید بگویید:((ممکن است مرا ببخشید؟))از این هم شیک تر؟((از شما خواهش می کنم مرا ببخشید))(باید هم خواهش کنید زیرا معلوم نیست او شما را ببخشد یا نبخشد!)وقتی کسی را با اتومبیل زیر می گیرید حتما باید بگویید:((خواهش می کنم مرا ببخشید که شما را زیر گرفتم))نه این که فقط بگویید:((وای ببخشیذ))و اگر هنوز زنده باشد باید در جواب شما بگوید:((آه خواهش می کنم.مهم نیست.اختیار دارید.))

دوستای گلمون می ریم سراغ بقیه:

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست 

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم

بچه ها یک پیام بسیار زیبا می نویسم که همیشه در شروع هر کار الگوی او بوده که الگوی من هم شده:

A hard beginning maks a good ending.                                                

                                                   یک شروع سخت یک پایان خوب به دنبال دارد.

حالا یک پیام انسانی:

Your life becom beauty and sweet when your thought act and words be good.

زندگی شما وقتی زیبا و شیرین خواهد شد،که پندارتان،کردارتان و گفتارتان نیک باشد.

خوب بچه های عزیز و مهربون،دوستای گلمون،امیدوارم از آپ امروز لذت برده باشید و ما این مطلب آداب معاشرت را از یک کتاب بسیار جدید چاپ مرداد1385نوشته ایم .دفعه ی بعد هم یک سری مطالب خوب میذاریم.قربان همتون نظر یادتون نره بای بای.

 

  
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :

سلام به بچه های گل

                   به نام آنکه پروانه حیران اوست 

سلام امروز هم یک داستان خنده دار دیگه می ذارم که حتما بخونید.واقعا از نظراتتون ممنون  خیلی خوشحالمون کردید. امیدوارم از این داستان که می نویسم خوشتون بیاد وباز هم با نظرات قشنگتون ما رو خوشحال کنید.پس حالا می ریم  سراغ داستانمون که از خنده منفجر می شید:

همه اش به خاطر یک تکه پنیر

چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می کرد.مدتی هم بود که قالب پنیری به منقارگرفته بود و نمی توانست آن را قورت بدهد.گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و  به سختی باز می شد.پس دفترچه ی بیمه اش را برداشت و رفت پیش دکتر.عجبا!دکتر کسی نبود جز آقا روباهه!کلاغ جا خورد،خواست برگردد،اما دلش را به دریا زد و نشست روی صندلی.دکتر روباه با لبخندی تاریخی و معنی دار نگاهش کرد و گفت:((به به!دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی،بد نباشد!از این طرف ها!))کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار،قد قد کرد.آخر می ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را بالا بکشد.روباه دستی به پرهای گردن کلاغ کشید و گفت:((طفلک،گلویت درد می کند؟))کلاغ کله اش را تکان داد،یعنی((بله.))روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی دارش را بر لب آورد و چراغ قوه را برداشت،روشنش کرد و به کلاغ گفت:((دهانت را باز کن و بگو آآآآ...!))کلاغ همان طور که پنیر را محکم گرفته بود،کله ی سیاهش را بالا انداخت و گفت:...(())فکر می کنید چیزی گفت؟نه،او عاقل شده بود،می دانست اگر دهانش را باز کند تاریخ تکرار می شود.پس هیچی نگفت.روباه عصبانی شد:_مسخره بازی در نیاور !زود باش دهانت را باز کن!_...   ._زود باش کلاغک!من کار دارم.بقیه ی مریض ها پشت در منتظرند.باز هم کلاغ از باز کردن منقارش خودداری کرد تا از تکرار تاریخ خودداری کرده باشد و کجکی به او خیره شد،یعنی کور خوانده ای!روباه که عصبانی تر می شد واز شدت عصبانیت فشار خونش بالا می رفت،صدایش را بلند کرد وگفت:((الاغ جان!ببخشید کلاغ جان!آن قصه دیگر قدیمی شده.پس آن منقار بی خاصیتت را باز کن تا گلویت را معاینه کنم،و گرنه آن چنان آمپولی توی دمبت بزنم که از کلاغ بودنت پشیمان بشوی!!))کلاغ فکر کرد شاید حق با این آقا دکتر باشد.آن قصه قدیمی شده و اگر می خواهد حالش خوب شود،باید چند لحظه،فقط چند لحظه به دکتر روباه اعتماد کند.وانگهی(بین خودمان بماند!)از آمپول هم می ترسید.پس تسلیم شد و منقارش را باز کرد.روباه با لبخندی رضایت آمیز پنیر را آرام از منقارش در آورد و گذاشت روی میز،کنار تکه های نان._آفرین کلاغ خوب!حالا زبانت را بیرون بیاور! با چراغ قوه اعماق گلوی کلاغ را وارسی کرد.گوش هایش را هم همین طور،اما هر چه کرد نتوانست چشمش را معاینه کند.چون کلاغ چشم از قالب پنیر بر نمی داشت و مدام کله اش را می چرخاند.روباه که از اداهای او خسته شده بود،گفت:((دیگر حوصله ام را سر بردی،برایت دارو می نویسم.بخور،اگر خوب نشدی،هفته ی دیگر دوباره بیا،البته بدون پنیر !))بعد دفترچه ی بیمه اش را گرفت و برایش قرص سرما خوردگی،شربت سینه و یک واشر جهت جلوگیری از آب ریزش بینی نوشت.کلاغ که باورش نمی شد دکتر روباه این قدر مهربان باشد،به حرف آمد.در حالی که صدایش مثل یک ویلن کوک نشده ی ما قبل تاریخی بود،گفت:((من نمی دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم.))روباه گفت:((با زبان بین المللی،یعنی پول.از وقتی فنیقی ها پول را اختراع کرده اند مشکلات زیادی از سر راه برداشته شد.))کلاغ گفت:((پول؟!))طوری گفت پول،که انگار برای اولین بار است که این واژه را می شنود و ادامه داد:((من که دفتر چه ی بیمه دارم.))روباه با لبخندی موذیانه گفت:((ولی من با بیمه قرار داد ندارم.فقط می توانم داروهایت را در دفتر چه بنویسم.))کلاغ به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت:((ولی من برای دادن حق ویزیت پولی ندارم.من فکر کردم شما... .))روباه حرف او را قیچی کرد:((البته بنده دکتر پول دوستی نیستم و اصولا پول چیز چرک و کثیفی است؛ولی حالا به خاطر این که وجدانم راحت باشد،قالب پنیرت را بر می دارم تا با این نان بربری خاش خاشی که صبح از خروس گرفته ام،صبحانه ام را کامل کنم.))کلاغ نگاه ذلت باری به روباه کرد و با همان صدایی که مثل ویلن کوک نشده بود،گفت:((حالا نمی شود تخفیف بدهی!))روباه کمی به پنیر ناخنک زد و گفت:((نه جانم مثل این که تقدیر تو این است که هیچ وقت این پنیر از گلویت پایین نرود.بفرما برو بیرون!))کلاغ با بی نوایی هر چه تمام تر دفترچه اش را زد زیر بالش،آب دماغش را بالا کشید و لخ لخ کنان از مطب بیرون آمد.در حالی که اصلا که رمق نداشت قارقار کند و بگوید:((الهی کوفتت بشود!))نیازی به نفرین کلاغ نبود.آن پنیر آلوده به ویروس،به دهان روباه کوفت شد.بدجور هم کوفت شد.هفته ی بعد در حالی که یواش یواش حال کلاغ خوب می شد،حال روباه وخیم می شد و جانش بالا می آمد.

نتیجه ی بهداشتی:قبل از خوردن پنیر آلوده ی ویروسی،باید آن را جوشاند،با صابون شست ،یا با الکل ضد عفونی کرد!

نتیجه ی اخلاقی:هر کس حق کسی را بخورد،عاقبت کوفتش می شود.

نتیجه ی کلاغی:تاریخ تکرار می شود،اما یک جور دیگر.

خوب دوستای گلم این هم از آپ امروز امیدوارم که خوشتون اومده باشه ترو خدا یادتون نره نظر بدید قربون همتون دوستتون دارم خیلی زیاد خداحافظ .

 

  
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

واايييييييييييييييی

سلام به همتون اول از شقایق گلم ممنون که نظر داد و اجازه می ده شعر هی قشنگشو در سایتم بزارم دوستتون دارم باااااااای   
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

                به نام تک نوازنده ی قلبم       

 

اول از همه سلام .کاخ تنهایی عزیز از نظرت ممنون و در پایین ترین صفحه ساییتت در قسمت نظرات نظر دادم حواسم نبود آپ جدیدته یا نه دوباره نظر می دم.وبچه ها از امروز به بعد سایتم خیلی باحال می شه کلی برنامه چیدم.ولطف کنید نظر هم بدید دیگه بابا مردم اینقدر که گفتم نظر بدید.راستی دفعه ی  دیگه قراره از اما واتسون و دنیل رد کلیف عکس بذارم امیدوارم به سایت داداشم رفته باشید نظر هم بدید من عکسهای جدیدی از اما و دنیل می گذارم تازه در دفعه های  بعدی هم موزیک،فیلم و.......برای دانلود می ذارم حتما ببینید.  خوب حالا می ریم سراغ ادامه ی داستان باحالمون واین فقط، قسمت آخر این داستان هست ازاین به بعد علاوه بر داستانهای خنده دار،داستانهای خودم را هم می ذارم .من عاشق نویسندگی هستم شما هم کمکم کنید وکسانی هم که قسمت اول شیر تو شیر را نخوانده اند می توانند آپ پایین را بخوانند. راستی داداشم از این به بعد در همون وبلاکی که در آپ قبل نوشتم کار می کنه من هم کمکش می کنم و از این به بعد من(الهام)این سایت رو اداره میکنم سایت داداشم خیلی باحاله برید و نظر هم بدید آپهاش طولانی هست. خوب دیگه ادامه داستان:

بقیه ی شیر تو شیر

بچه زبانش را دور لب هایش تاب داد و با ملچ و ملوچ گفت((خب معلومه،شیرینی.))چشمان شیرگشاد شد و پرسید شیرینی دیگر چه موجودی است؟))بچه گفت:((شیرینی یک جور خوراکی خوش مزه است دیگر. ولی شیرینی های شهر ما خوشمزه تر از این هاست.))شیر گفت:((شهر شما؟مگه اینجا شهر شما نیست؟))بچه گفت:((نه کاکو!من بچه ی شیرازم .چند روزی است که با همشیره ام آمده ام خانه ی آقا شیر علی که با بچه هاشون برویم شیروان،شیره ی انگور بیاوریم.)) کله ی شیر از شنیدن این همه کلمه ی شیری پریشان شد و متعجب به حرفهای بچه فکر کرد:شیراز وهمشیره و شیرعلی و شیروان و شیره ی انگور وآهسته با خودش گفت:((بابا این ها چقدر شیر ندیده اند.))آقا شیره که خیلی تشنه بود،به بچه گفت:((آهای!بچه ی آدم!اینجا برکه ای،چشمه ای ،رودخانه ای پیدا نمی شود که کمی آب بخورم؟))بچه، شیر را به آن طرف خیابان برد و چیزی نشانش داد وگفت:((بفرما کاکو!از این شیر آب بخور!)) آقا شیره نگاهی به آن چیز بی معنی کرد و گفت:((این هم شیر است؟))نیش بچه باز شد و گفت:((ها،بله کاکو!این هم مثل شما اسمش شیر است.این جایش را که تاب بدهی ،از آن آب بیرون می آید.))بعد آن را باز کرد و شیر با تعجب فراوان پوزه ی خود را جلو برد و از آن شیر مقداری آب نوشید.شیر با خودش گفت:((مثل این که آبش خوب است .یادم باشد همیشه از این شیر آب بخورم.))آب را که نوشید احساس گرسنگی کرد.هوس گوشت تازه ی آدم کرده بود.نگاهی معنی دار به قد و قامت بچه انداخت و گفت:((اسم شما چیه؟))بچه بادی به غبغبش انداخت و گفت:((اسم من اردشیر است.اردشیر شیرانلوی مشیری .))باز هم یالهای شیر از تعجب سیخ شد .اما به روی خود نیاورد و گفت :(( آدم بچه جان ! تو چه قدر لاغر و مردنی هستی! مگر در شهر چیزی برای خوردن گیرت نمی آید؟))اردشیر گفت:((چرا گیرم می آید ولی اشتها ندارم،می گویند وقتی به دنیا آمدم ،مادرم به جای شیر خودش شیر خشک به من داده،برای همین لاغر و ضعیف هستم.))شیر با قیا فه ای که از ترس پریشان شده بود پرسید:((چی چی خوردی؟))بچه گفت:((شیر خشک!بعضی از مادرها به بچه شان شیر خشک می دهند.))شیرچند قدمی عقب عقب رفت و با خودش گفت:((این جا عجب شهر شیر تو شیری است،از هر چه حرف می زنندشیر از آن می ریزد.حتی شیر را هم خشک می کنند و می  دهند بچه هایشان  بچه هایشان بخورند.بهتر است تا دیر نشده و مرا هم خشک نکرده اند،از این جا فرار کنم.))بعد دمش را روی کولش گذاشت و در مقابل چشمان ناباور اردشیر گردو خاکی کرد و از نظر نا پدید شد. چند روز بعد شیر قصه ی ما در یک         هما یش بین الجنگلی این خا طره را برای حاضران تعریف کرد و چون کمی      شاعر تشریف داشت با این چند بیت شعر به سخن رانیش خا تمه داد :

من شیرم و تو شیری و ماشیر                           این شیر چه حرفی است به هم بسته چو زنجیر

از شیر پدیدار شده بس کلماتی                                     این واژه شده  در همه جا واژه ی تکثیر

در شهر اگر شیر زیاد است و فروان                                 در جنگل سر سبز فقط شیر منم ،شیر

 

 

خوب دوستای گلم این هم از آپ امروز خیلی باحال بود مگه نه؟حالا به نظرتون می تونم نویسنده ی خوبی بشوم نظظظظظظظظظظظظظظظظظرررررررررررررررررر یادتون نره دوستتون دارم وترو خدا نظر بدید می دونم می خونید و می رید ولی خودتون رو بزارین جای من که چقدر وقت می ذارم این همه خط بنویسم حد اقل شما هم چند خط نظر بدید بای      
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

                   به نام تنها راهب کلیسای قلبم

باسلام خدمت شما دوستان عزیز گلمون. ما الهام و مهدی هستیم ، که این سایت را به تازگی ساخته ایم. لطفا هر وقت که می آیید نظر بدهید. هرچی هم که می خوا هید نظر بدهید تا در سایت برایتان بذاریم.  بچه ها برای آپ اولمون یک داستان خیلی خنده دار گذاشتیم که اگه بخونید از خنده منفجر می شوید. فقط نظر یادتون نره. راستی در این سایت هر هفته داستان آپ می شه.به داستان زیر حتما توجه کنید:

شیر تو شیر

یکی بود،یکی دیگرهم نبود.روزی و روزگاری،شیری دمش را روی کولش گذاشت و از جنگل به شهر رفت تا ببیندآن جا چه خبر است . آدم ها چه چه کار می کنند.همان دقیقه ی اول،در خیابان دوم،سر کوچه ی سوم،عده ای از آدم ها را دید که جلو مغازه ی چهارم صف کشیده اند.با کنجکاوی جلو رفت و سرک کشید،اما نفهمیدچه خبر است.از یک نفر که آخرهای  صف بود پرسید:((آقای آدم !چه خبر؟)) آقای آدم گفت:((خبری نیست،به جز سلامتی!))شیر گفت:((منظورم این است که اینجا چه خبر است؟این آدم ها چرا به هم پشت کرده اند؟))آقای آدم که متوجه اشتباهش شده بود،با عصبانیت گفت:((مگر کوری!خب شیر می دهند دیگر،تو هم اگر شیر می خواهی برو پشت سر من.))شیر که از تعجب یال هایش سیخ شده بود،گفت:((شیر می دهند !یعنی مرا می دهند؟))آقای آدم که حوصله اش سر رفته بودگفت:((تو را نمی دهند عرض کردم شیر می دهند، شیر شیشه ای.اگر شیشه ی خالی نداری بهتر است بی خود این جا نایستی!))شیر گفت:((به روی چشم.))و در حالی که هنوز یالهایش سیخ بود با خود گفت:((شیر دیگر چه نوبری است !مگر به غیر از ما شیر دیگری هم در این دنیا وجود دارد؟!آن هم شیری که توی شیشه جا بگیرد!))در همین موقع خانمی را دید که با دو شیشه ی سفید رنگ از مغازه خارج شد.شیر به ریش آنها خندید:((هه هه هه !آدم های شیر ندیده!به دوغ می گویند شیر!))شیر به راهش در آن خیابان ادامه داد.رفت و رفت تا این که مغازه ای تو جهش را جلب کرد. اولش فکر کرد آن جا مغازه ی مگس فروشی است؛چون پر از مگس های ریز ودرشت بود.با خود گفت:((این آدم ها چه چیز ها که نمی فروشند!)اما بعد متوجه چیزهای چرب و چیلی توی مغازه شد.دلش می خواست بداند آن ها چه هستند.بچه ای را که از آن جا می گذشت صدا کرد:((آهای!بچه ی آدم!بیا این جا ببینم.))بچه جلو آمد و گفت:((بله آقا شیره.)) شیر به پشت شیشه ی مغازه اشاره کردو گفت:((این ها چیه که دل مگس ها را برده؟!))  ..................................

خوب دوستای گلمون این داستان ادامه داره در قسمت بعدی غش می کنید از خنده .ترو خدا نظر یادتون نره ،آخه این همه وقت اینترنت می ذاریم شما هم چند خط نظر بدید ممنون دوستتون داریم یه عالمه بای بای        خوب دوستای گلمون این داستان ادامه داره در قسمت بعدی غش می کنید از خنده .ترو خدا نظر یادتون نره ،آخه این همه وقت اینترنت می ذاریم شما هم چند خط نظر بدید ممنون در هفته ی دیگه علاوه بر ادامه ی داستان راجع به هری پاتر هم مطلب می ذاریم فردا هم یه سری جوک توپ می ذاریم بیاین و با معرفت باشین نظر یادتون نره دوستتون داریم یه عالمه بای بای    
نویسنده : الهام ومهدی باحال ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :